
تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی
لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی
منت در عید چمشیدی کنم تقدیم تبریکی
که اقبال تو سعد آید در این آیین ایرانی
دوستای گلم عید همتون پیشاپیش مبارک
حالمان بد نیست غم کم می خوریم . . . . . کم که نه هر روز کم کم می خوریم

تو را فیروز و فرخ باد این نوروز سلطانی
لبت خندان دلت شادان در این جشن نیاکانی
منت در عید چمشیدی کنم تقدیم تبریکی
که اقبال تو سعد آید در این آیین ایرانی
دوستای گلم عید همتون پیشاپیش مبارک
پای سگ بوسید مجنون
خلق گفتند: این چه بود؟
گفت: این سگ گاه گاهی
کوی لیلی رفته بود.


این متن فقط مخصوص عاشقاست
عاشقا خوش او مدین
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
|
زلال که باشی آسمان در تو پیداست |
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست

گاه گاهی که دلم می گیرد
مرغ حق در قفس تنگ دلم می میرد
گاه گاهی که در آشفتگی خاطره ها
نام تو رنگ شب و رنگ شفق میگیرد
گاه گاهی که من از دوری تو
قصه از درد دلم می سازم
گاه گاهی که تو را می بویم
می شوی بال و پر پروازم
گاه گاهی که من از تنهایی
کنج غم در قفس فاصله ها بیدارم
درد دوریت عمیق است عمیق
پیش من باش که از درد دگر بیزارم
غم فقط گشته در این غصه و غم غمخوارم
حال من هستم و افسوس شب و دیوارم
اشک باز آ و به فریادم رس
از غم گم شدنش سر به کجا بگذارم
این دل در به در من چه گناهی دارد
که نباید قدمی بر دل تو بگذارد
کاش بودی که ببینی بی تو
خار می کارد و برمی دارد
به در خانه ات هر روز دخیلم با اشک
باز می آیم و این بار دگر دربی نیست
ای گل این بار دگر در به دلم باز نما
آه افسوس که در سینه ی تو قلبی نیست
۳
کجاس بگو ؟ اونکه برات می مرده کو ؟
اونکه قسم می خورده که دوست داره
اما به جاش پای قسم ...!

دوستای گلم واسم دعا کنید
تو این روزا خیلی داغونم

طبیبان بر سر بالین من
آهسته می گفتند :
که امشب تا سحر این
عاشق دل خسته می میرد
ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد
چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد

من پذیرفتم شکست خویش را
پند های عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
میروم از رفتنه من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
می توانی تو به لبخندی
این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد ،
که مرا زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من می بخشد،
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا ،
سطر برجسته ای از
زندگی من هستی...!

غریبه ای بودم ، دلم آشنای عشق شده بود .
ولی نمی دانستم در کوچه های بغض گرفته ی این شهر ،
غم ،
هم چون چتری سایه گسترانیده است .
هر شب بی بهانه گریه می کردم .
بی بهانه ،
نه از درد غربت برای این دل غریب اشک پنهانی می ریختم .
در دستهایت نشان
تنفر بود
و در گامهایت نشان
جدایی .
نفسهایت هر لحظه امیدی را
نا امید
می کرد.
من از این شهر روزی
سفر
خواهم کرد و دستهای خسته ی شب را با طلیعه ی نور پیوند خواهم زد.
چرا غم بی مهری تو چون سنگی
شیشه ی قلبم
را شکست ؟؟؟
و تارهای موسیقی شاد زندگی مرا از هم گسست .
نمی دانم چرا هرگاه :
دلم هوای کوچ می کند ، خود را
پرستوی تبعیدی
سرزمین نام تو میدانم .
نمی دانم چرا هرگاه :
بوی رفتنت را از
پیراهن زمان
می بویم ، آنگاه است که با تو بودن را
افسانه ای
بیش نمی دانم .
نمیدانم چرا هرگاه :
در کوچه باغ های
اندیشه ی تو
گام می نهم ، آنگاه ...!
نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتی!!!!!!!!!!!!!!!!
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمییرم
غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم
قصه ی عشق به گوش من دیوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم
گرچه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان
دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی
بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم
پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگم
گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم
خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث
کور چنین چشم حبابم کن و بگذار بمیرم
تا به کی حلقه شود سر به در خانه بکوبم
از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم
شعله شو یکسره آبم کن و بگذار بمیرم

دخترک خنده کنان گفت که چیست؟؟؟
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که مرا،
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه
تابش و درخشندگی
است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است
حلقه ی زندگیست.
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت :
دریغا که مرا ،
باز در معنی او شک باشد!
سالها رفت و شبی
زنی افسرده
نظر کرد بر آن
حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزها که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد
و نالید که وای
وای این حلقه
که در چهره ی او
باز هم
تابش و درخشندگی است
حلقه ی بردگی است
حلقه ی بندگی است

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید ،
غضب آلود به من کرد نگاه ،
سیب از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و
هنوز...
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان ،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ،
غرق این پندار
م که چرا باغچه کوچک ما
سیب نداشت؟!!!
من به تو خندیدم ،
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی ،
پدرم از پی تو تند دوید و
نمی دانستی باغبان پدر پیر من است.
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی خود ،
پاسخ عشق تورا ، خالصانه بدهم.
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به
خاک...
دل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض و نگاه تو
، تکرار کنان می دهد آزارم .
و من اندیشه کنان ،
غرق این پندارم که چه می شد اگر
باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...!
اگر لب تر كنم از روزگارم
مي فهمي سخت محتاج بهارم...
مي فهمي گريه هام دست خودم نيست
من اين حس نجيبو دوست دارم
آخ...
اگر لب تر كنم از آه سردم
مي توني حس كني دنياي دردم
مي توني از رو تنهاييم بفهمي
كه من جاي كسي رو تنگ نكردم
دودل بودم برم؟ يا نه بمونم؟
عصاي رفتنم ياري نمي كرد
كسي از رو احساس ترحم
براي موندنم كاري نمي كرد...
دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست !!!
یک لحظه باست و یک جمله بگو...
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟؟؟
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینگونه نوشت
هر گلی هم باشی
چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجبار است
در باغ دلم جوانه ای باید و نیست
شوق غزل و ترانه ای باید و نیست
خواهم که تو را بینم اما چه کنم...؟
دیدار تو را بهانه ای باید و نیست
شب قراری است که
ستاره برای
بوسیدن ماه
می گذارد
و
چه زیباست شرم زمین
که خودش را به خواب می زند
به قلبمان نزدیک است ، آنکه از چشمانمان دور است
حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست،
خداوند در هر حضور رازی نهان کرده
برای کمال ما ،
خوشا آن روز که دریابیم رلز این حضور...!
در خانه ی خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم (( ز جا برخیز
این جامه ی عاریت به دور افکن
وین باده ی جانگزا به کامت ریز!))
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم،
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح ، فسرده ، خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچه ی مار و طعمه ی مورم
در ظلمت نیمه شب ، که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ی بیدار
وامانده مارو مورو گژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار...!
روزی دو به روی لاشه غوغائی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه ی دردناک خواهد شد
این رهگذران وادی هستی!
از وحشت مرگ میزنم فریاد
بر سینه ی سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما ، این است
ده روزه ی عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو نگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
((از کرده ی خویشتن پشیمانم))
من تشنه ی این هوای جان بخشم
دیوانه ی این بهارو پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دام زندگی بیاویزم!
در خیابان راه بروم و به
خدا
فکر کنم...
تا اینکه در
مسجد
بنشینم و به کفش هایم فکر کنم
التماس به خدا عزت است
اگر برآورده شود رحمت است
اگر برآورده نشود حکمت است
التماس به خلق ذلت است
اگر برآورده شود منت است
اگر برآورده نشود خفت است
نگرانی ها هرگز از غصه ی فردا نمی کاهد
فقط شادی امروز را تباه می کند.
عاقبت خاک شود حسن جمال من و تو
خوب و بد می گذرد
وای به حال من و تو
هزارو یک
اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم ،
که یاد ابر و ابریشم و عشق
می افتم.

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود و
پر و بالم از نسیم
بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمیشدم ،
اما زمین تیره بود ، کدر بود ، سفت بود و سخت .
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیره گی اش
آغشته
شد !!!
من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و
ذره ذره
سخت تر
من سنگ شدم و سد و دیوار
دیگر نور از من نمیگذرد
دیگر آب از من عبور نمیکند.
روح در من
روان نیست و
جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از
بهشت و لطافتش
چند قطره
اشک است که گوشه ی دلم
پنهانش کرده ام.

گریه نمیکنم تا تمام نشود ،
می ترسم بعد از آن
از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف
این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود
و روح سنگ و صخره
این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند
و دلهای نازک
شرحه شرحه
شوند.
وقتی تیره ایم
وقتی سرا پا کدریم به چشم می آییم
و دیده میشویم
اما لطافت هر چند که از حد بگذرد
ناپدید می شود.
یا لطیف
کاشکی دوباره مشتی ، تنها مشتی
از لطافتت را به من می بخشیدی
تا می چکیدم و می وزیدم و
ناپدید می شدم.
مثل هوا که ناپدید است
مثل خودت که ناپدیدی
یا لطیف
مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش.